قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

501

تاريخ الفي ( فارسى )

دفع اين دو فوج سواران فرست كه از من بىعيب‌تر و ناصح‌تر باشد . معاويه ، عمرو بن مرّة الجهنى و حارث بن النمر الجرمى را كه خويشان نعمان بودند گفت : مىبينيد كه نعمان ما را در اين حال چه جواب مىفرستد ؛ برويد و او را نصيحت كنيد و از جانب من وعده‌هاى خوب دهيد تا بيرون آيد و دفع اين دو فوج نمايد كه غير او هيچ‌كس مرد ميدان ايشان نتواند بود . عمرو بن مرّه گفت : چون تو را كارى نباشد از ما ياد نياورى و ما را فروگذارى و در حقّ ما تقصير كنى . و چون كار دشوار افتد و مهمى نازك پيش آيد ما را ياد كنى و سپر آن واقعه سازى . معاويه گفت : وقت اين سخنها نيست كه كار از دست مىرود . پس ايشان هردو به نزديك نعمان آمدند و او را نصيحت كردند و دل او به دست آورده و گفتند : اى نعمان ! هرچه گفتنى بود در مواجهه گفتى و دل خود خالى كردى . ديگر از حدّ نبايد بيرون برد . چون در كارى افتاده‌ايم پيش از آنكه به آخر رسد اگر بازگرديم عيب باشد . نعمان گفت : چنين كنم . پس با قوم خود بنى قضاعه بر آن دو فوج حمله آورد . چون اشتر و سعيد ديدند كه نعمان با خيل خود روى به ايشان نهاده بجدّتر در جنگ درآمدند و آتش جنگ افروخته گشت و از هردو جانب جنگ مردانه تا نماز شام قائم بود . آخر الامر نعمان كشته شد و جمعى بسيار از قبيلهء او به قتل رسيدند . معاويه به سبب كشته شدن نعمان از جهت مصلحت وقت اظهار تأسف و اندوه كرد . امّا در باطن كمال خوشدلى و خوشحالى او را روى نمود . و در مقصد اقصى آورده كه روز بيست و هفتم حضرت امير المؤمنين على در لشكر خود ندا فرمود كه : اى ياران ! دشمنان شما به قتل بعضى اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، خوشحالى زياده از حدّ مىنمايند . كيست از شما كه به موافقت من اقدا نمايد تا دمار از روزگار آن جماعت نابكار برآريم ؟ دوازده هزار مرد از مشاهير قوم گفتند : يا امير المؤمنين ، ما جانهاى خود پيش تو فدا كنيم و سينه‌هاى خويشتن را نشانهء تير موت و فنا سازيم و سرهاى خود را در راه محبّت و ولاء تو در بازيم . پس غلاف شمشير بشكستند و تيغها برهنه گرفته آهنگ جنگ كردند . امير المؤمنين در حقّ ايشان شعرى انشا كرد مبنى بر توكّل و تسليم به حضرت ربّ الارباب و طلب انتقام اصحاب و احباب . آنگاه اشتر حمله كرد و رجزى مشتمل بر اندوه بر فوت عمّار و هاشم و عبد اللّه بن بُدَيل ادا كرد و حضرت اسد اللّه الغالب نيز حمله كرد و صفوف اهل شام را بشكست . چون معاويه را نظر بر امير المؤمنين افتاد امكان قرار و ثباتش نماند . ناچار راه گريز اختيار كرد و بگريخت . بعد از آن بزرگان و امراى او حمله آوردند و هرطايفه‌اى خود را به طايفه‌اى درآويختند و خونها چون جويها روان شد و آتش قتال اشتعال برآورد و كار جنگ اشتداد يافت . سعيد بن قيس با قوم همدان در اين روز كارزارى بكرد كه هرگز ديدهء فلك و دوّار مثل